یاد خدا آرامبخش قلب هاست
گفت : - یک حادثه ی خیس از باران....! حادثه ای که با یلدا تمام نمی شود ! "خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم به ره دوست نشینیم و مرادی طلبیم" "زاد راه حرم وصــــل نداریـــم مگـــــر به گدائی ز در میکده زادی طلبیــــــم" ۱* "یلدا" یعنی یادمون باشه زندگی اونقدر کوتاهه که یک دقیقه بیشتر با هم بودن رو باید جشن گرفت ....شادیهاتون یلدائی ! ۲*قرار بر این بود که این پست با قلم زیبای ندای گلم ثبت بشه ...اما شرایط جوری شد که این اتفاق قشنگ نیافتاد ...کوچه باغ ما چشم به راه ندای نازنین می مونه ۳*تفال به دیوان خواجه ی شیراز قشنگ ترین رسم شب یلداست...ندای عزیزم به نیت از طرف همه ی اهالی کوچه باغ تفالی به دیوان خواجه زد ....که دو بیت اول رو براتون نوشتم متن کامل این غزل رو می تونین در ادامه ی مطلب ببینید .... هفت...هشت...نه ... دوباره در ذهنم معماری واژه ها برپاست...این عمارت را با من بخوان ...مثل همیشه ... ماه من ... من و تو خوب می دانیم که زندگی یک فرصت است....فرصت دیدن...شنیدن...خواستن....باریــــدن... فرصت دیدن یک برگ، وقتی با تلنگر قطره ای می لرزد و پاک می شود... فرصت دیدن یک هلال ، وقتی بـــــدر می شود. فرصت شنیدن....شنیدن صدای باران وقتی زخمه بر ساز نمناکش می زند... شنیدن صدای مضراب عشق وقتی بر تار دلت می زند. فرصت خواستن...خواستن یک رویا...یک نگاه ...یک عشق...یک بـــــاران...!!! فرصت باریدن... و این خداست که در لحظه لحظه ی زندگی بر ما می بارد .او که همیشه با ماست مثل باران با پائیز ... ماه زیبای من... تو راضی می شوی که خدا بر تو ببارد و تو چتر باز کرده باشی؟!! تو دلت می آید که نگاه خدا بر تو ببارد و تو نشسته باشی؟!! بیا از این پس همیشه به احترام باران بایستیم... نوزده...بیست... مثل هر شب داشتم ستاره ها ی آسمان را در ابعاد قاب کوچک پنجره ی اتاقم می شمردم ...که خدا ماه را به شب های من داد... حالا هرشب...آسمان است و ماه و چشم های بیدارم ... اینم از اولین پست من تو کوچه باغ ....
- "یــــلدا" خط پایان پائیز است و پایان پائیز یعنی پایان همه ی قصه های بارانی....
جواب داد:
- هیچ گاه باور نکن که پائیز را و باران را پایانی باشد . پائیز در اشتیاق رویشی دوباره در بهار ، ذره ذره زمستان می شود . برگ های این کتاب با دست زمان ورق می خورند تا حادثه ای دیگر آغاز شود ....
پرسید:
- پائیز هم یک "حادثه" است؟!
گفت:
- اما خودت نگاه کن! ثانیه ها رو به فردائی می روند که دیگر پائیز نیست !
جواب داد:
- این مائیم که عبور می کنیم ...پائیز با تمام خاطرات بارانی اش در دلهای ماست !
رود این را گفت و عبور کرد ....
و سنگ ماند...
بی آنکه معنای دل را از او پرسیده باشد!![]()
ادامه مطلب
![]()
این مدت ندای گلم رو خیلی زحمت دادم...
ندای نازنینم یه دنیا ممنون ![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


