تبليغاتX
یاد خدا آرامبخش قلب هاست


یاد خدا آرامبخش قلب هاست

ماه من سلام....

از حال من که بخواهی ملالی نیست جز دوری عشق ...جز مرگ صداقت...جز حراج حرمت ها...جز قحطی رفاقت! ملالی نیست جز سنگینی کوه دردی بر شانه !

ماه من پائین بیا تا با هم به یاد خاطراتمان در کوچه باغ قدمی بزنیم!

در روزهایی که گذشت برایت از باران گفتم ...از اینکه باید بباریم...برای رویش دوباره ی احساس...در مشاعره ی با باران یک دم هم بند نیائیم!اما این روزها روزهای سختِ قحطیست... دلتنگ بارانیم...

برایت از صبر و صبوری گفتم ...صبور یعنی آنکه بمانی و ببینی ...هر چند دور...هر چند دیر!!!اما ماه من... گاهی بر سر دوراهی ماندن و رفتن برای ماندگار شدن باید عبور کرد!آنها که دورترند نامش را فرار می گذارند...حال آنکه این شوق رویش است از دل خاک !برای رسیدن به آسمان باید از خاک دل برید!

برایت از پرواز گفتم.... از فراز بام دستانت کبوتر سبک بال دلت را در آسمان بی نهایت امید پرواز بده! این روزها این مخلوقات خاکی گوئی آسمان را هم از یاد برده اند...پرهای پرواز را می شکنند ...خاطرات پرواز های بلند را هم فراموش می کنند...

ماه من!برایت از فرصت ها گفتم ...فرصت دیدن ...فرصت شنیدن...فرصت خواستن...فرصت باریدن! چه فرصتها گذشت و ندیدیم و نشنیدیم و نخواستیم...بگذریم از باران...این روزها روزهای سختِ قحطیست! راستی دیگر کمتر کسی صدای مضراب عشق بر تار دل را به خاطر دارد!

برایت از یلدا گفتم...هنوز یادت هست؟ ماجرای رود و سنگ...و این روزها دل ...چه معنای کمیابی است در سینه ی این مخلوقات خاکی!

برایت از طرح آسمان گفتم ...طرحی که این روزها کمتر نگاهی قدرت درک معنای وسیع و آبی اش را دارد!

برایت از راز همدلی گفتم ...رازی که فاش است اما این روزها گوشها حتی برای شنیدن فریاد ها کر اند واین موجودات دو پا برای برداشتن آن آخرین قدم فلج!

ماه من ....به آسمان برگرد...این زمین برای داشتن تو هنوز خیلی کوچک است...

این ذهن ها هنوز هم ...هنوز هم ..معنای حرفهای ما را خوب نمی فهمند....یا نمی خواهند که بفهمند...گوشها هنوز هم در اوج مصلحت اندیشی کر اند!آخر این روزها روزهای سختِ قحطیست!

ماه من به آسمان برگرد....

اینجا کسی نیست به مردم بگوید اگر طوری عمل نمی کنید که حرف میزنید آبرومندانه تر آن است که طوری حرف بزنید که عمل می کنید...اینجا،این روزها مردم زیاد لاف دردمندی می زنند!مناقصه های درد به پا می کنند!

ماه من...به آسمان برگرد ...دیگر برایمان نامه هم ننویس!اینجا هیچ نگاه منتظری به راه نامه های تو نیست! اینجا حالمان آنقدر بد است که دیگر به دردهایمان هم می خندیم!

ماه من ...به آسمان برگرد....اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است...!

پی نوشت1:

کنون که رو به غروب آفتاب مهر و وفاست....هر آنکه شمع دلی برفروخت ماه من است!

پی نوشت2:

راهی که به بهشت می رود نزدیک است،من به آن راه دور دست می روم راهی که تنها به خدا می رسد.

پی نوشت 3:

گاهی چه شجاعانه قضاوت می کنیم! و خدای ما چقدر صبورانه نگاهمون می کنه! نیاد اون روزی که صبر خدا تموم شه که چوب خدا صدا نداره !

پی نوشت4:

گوش به زنگ مانده ام جمعه ی عهد بسته را ...



نوشته شده در پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 20:9 توسط مهتاب| |

از دور نگاهی به مسیر زندگی بینداز....!

سهل یا دشوار...زشت یا زیبا....بر فراز یا در نشیب....مسیر از آن توست!

پیش می روی...زمان تو را پیش می برد!

در تمام طول این مسیر گامهایی پا به پای تو می آیند...همراهت می شوند.

همراه فراوان است اما راه ‌نه چندان آسان!

روزگار در عبورش مثل یک غربال همدلان را برایت نگه می دارد.کسانی که ردپایشان در مسیر زندگی ات تا همیشه سبز می ماند! کسانی که تا آخرین قدم در کنار تواند...و گاهی از همراهی تا همدلی همان یک قدم فاصله است!

کنجی ست ما را فارغ از شور و شر دنیای دون

اینجا چو فارغ گشتی از شور و شر دنیـــــــا بیا

 

۱*آخرین روزهای بهاری که گذشت تو کلبه ی دلی که سر همین کوچه اس جشن میلاد یه گل به پا بود! برای فراموش کردن تلخی های اخیر چه بهونه ای شیرین تر و قشنگ تر از جشن تولد راضیه ی عزیزم!

راضیه ی گلم تولدت هزار بار مبارک و شادی و آرامش قرین لحظه هات...

از این تاخیر تعجب نکن !بهش می گن سبک ۲۰۰۹ برای سورپرایز!

۲*دوستای گلم فکر می کنم بیتی که نوشتم برای توضیح کارم کافیه ...تذکر داده بودم که در صورت ادامه ی این بحث ها با موافقت ندا ی عزیز کامنتینگ غیر فعال خواهد شد اما با احترام به همه ی اهالیه کوچه و به خاطر ارزشی که برای حضورتون قائلم برای اینکه جو آروم اینجا حفظ بشه از این به بعد کامنتهای سیاسی حذف می شن...
کوچه باغ همچنان چشم به راه حضور مهربون شماست!

۳*این شبا هیچ به آسمون نگاه کردی؟هلال ماه رو دیدی؟این همون هلال نازیه که وقتی پیامبر بهش نگاه کرد فرمود:

اللهمَ بارَک لنا فی رَجَب و شَعبان و بلِغنا شهر رمضان ...

حواسمون باشه که داستان فرصت های دوباره رو از یاد نبریم!التماس دعا... 

 

۴* راستي تولد زهره ي گل سرخم هم در روز ۶تير ماه بود...زهره جانم تولدت مبارك...شرمنده واقعا....اون روز نبودم تا تولدت رو تبريك بگم...از طرف من و اهالي كوچه باغ اين تبريك ناقابل رو بپذير.عزيزم آرزومند آرزوهاتم هميشه موفق و سالم در پناه خدا باشي 

 

 

نوشته شده در شنبه 6 تیر1388ساعت 18:16 توسط مهتاب| |

 

به رنگ آبی

طرحی از آسمان

بر بوم لحظه هایم می زنم

 رسیدن شب را صبوری می کنم...شب می شود!

حالا آسمان را تا انتهای حضور نورانی ات به تماشا می نشینم ....ماه من!

 

    من از آن سیاه دارم به غم تو روز روشن       که تو ماهی و تعلق به شب سیاه داری  

     

                  

۱*کارها در این دنیا بر دو قسم اند:آنها که لذتشان از بین می رود و رنجشان می ماند و دیگر آنها که رنجشان از بین می رود و لذتشان می ماند!  حضرت علی (ع)

۲*امشب ز غم تو آسمان بی ماه است....چشم و دل ما قرین اشک و آه است....رفتی به جوانی از جهان ای زهرا...گل بودی و عمر هر گلی کوتاه است...باز کوچه باغ دل ما سیاهپوش عزای حضرت فاطمه است...التماس دعا!

۳*وقتی خورشید یک قدم جلو بیاید....!اگه دوست داشتی ادامه ی مطلب رو بخون و در موردش باهام حرف بزن!

   


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 11:35 توسط مهتاب| |

شاید همیشه بزرگترین اتفاقات با شکستن مرزهای تردید آغاز می شوند و زیباترین خاطرات در لوح سرنوشت درست زمانی رقم می خورند که دستی صبور و با اراده ارابه های طوفان را در هم می شکند!
می شود به تلافی کهکشان نداشته ها، الفبای مهربانی را تیتر روزنامه ی دل کرد!می توان در فصل اقاقی چشم را مهمان کرد به تماشای مهتاب! می توان همراز قاصدک هایی شد که خبر می آرند از گل وا شده ی دورترین بوته ی خاک!

موسیقی امروز ایران تا حد زیادی مدیون دستها و صدای اوست .چه، آن هنگام که مضراب به دست می گیرد و می نوازد و چه، آن هنگام که صدایش را بر بال نت های موسیقی سوار می کند.
شاید گمگشته ، برایش، آغازین فصل پرواز بود! آغاز پروازی ماندگار در آسمان بی انتهای هنر...

امروز مجید اخشابی یکی از افتخارات موسیقی ایران است که بی تردید آینده ای بس درخشان تر در انتظار اوست.
هر چند لحظه ی آفرینش هر اثر ،برای هنرمند لحظه ی آغاز اوست و او بارها و بارها  با ولوله ی سازش لحظه ی آغاز را تجربه کرده اما دوباره روزها به بیست و هفتم دی ماه می رسند روزی که او آغاز شد... .
میلادش سبز...

نوشته شده در جمعه 27 دی1387ساعت 9:50 توسط مهتاب| |

 

حمایت وبلاگ نویسان ایرانی از مردم مظلوم فلسطین به خصوص مردم

غزه

felestin001

 

محرم امسال مسلمانان با اشک و ماتم و خون مردم غزه عجین شده است. یزیدیان زمان با حمله به زنان و کودکان بی دفاع غزه یک بار دیگر کربلا را به یاد همه ما آوردند.

مردم غزه در زیر آتش بمب های اسرائیلیان جان می دهند. پس کجایند کسانی که دم از آزادی و حقوق بشر می زنند؟ پس کجایند دولتهای عربی که ادعای مسلمانی دارند؟ 

در میان سکوت همه دولت های غربی و به خصوص دولت های عربی ما، ما وبلاگ نویسان ایرانی حمایت خود را از مردم مظلوم فلسطین اعلام میکنیم.

اگر آرزو می کنیم که کاش در کربلا بودیم و یاری رسان مولا حسین (ع) بودیم ، کربلای امروز ما فلسطین است. امروز ما باید با کمک و یاری کردن مردم غزه به تکلیفمان عمل کنیم. امروز باید به ندای " هل من ناصر ینصرنی " امام زمانمان لبیک گفته و به یاری مردم بی دفاع غزه بشتابیم.

نوشته شده در دوشنبه 16 دی1387ساعت 19:39 توسط مهتاب|

حسین که می گویم به یاد چه می افتی؟؟؟

یاد زخم؟ یاد عشق؟ یاد ایثار؟؟؟

ابوالفضل که می گویم یاد چه می افتی؟؟؟

یاد تشنگی؟؟ یاد دریا؟؟ یاد شکوه استقامت؟؟؟ یا....

زینب...! با نام زینب به چه فکر می کنی؟؟

به صبر؟ به صلابت؟ شاید هم به فاطمه!!!

کربلا که می گویم به یاد چه می افتی؟

علقمه؟؟ نهر فرات؟؟ یا بین الحرمین؟؟؟

چشمانم را می بندم...با خیالاتم به سفر می روم...در برابرم گنبدیست با پرچمی سرخ...اشک در چشمانم حلقه می زند...اما...بی اختیار نگاهم با اندوهی سنگین بر می گردد...گنبدی دیگر...زیبا و با شکوه...اینجا بین الحرمین است... قبله ی حاجات ...جایی که حتی تماشای آن برای خیلی ها عین حاجت است...

نگاهت می کنم ...

ایران ...! ایران که می گویم به یاد چه می افتی؟؟؟ 

هویزه؟؟؟شلمچه؟ لشکر عاشورا...؟گردان امام حسین...؟ یا شاید عملیات کربلای پنج!!

وقتی می گویم همت؛ باکری؛ جهان آرا ...نفسهایت تنگ می شوند ...

حالا دیگر دستانم بخشی از شبکه های این پنجره شده اند...! بالا را نگاه می کنم...گنبدی طلائی!!!

 و من...اینجا...کنار پنجره فولاد رضا...می گویند جواز کربلا را همین جا می دهند....

و تو آنجا...چند قدم آن ور تر ... نشسته ای روی یک صندلی چرخ دار...!!!

فکر نمی کنم برای شفا آمده باشی...

نفسهایت تنگ تر شده...

می دانم...از نگاهت می خوانم که برای شهادت آمده ای...!!!

می نشینم...

نفسهایت را می شنوم ....به شماره افتاده اند....

می ترسم...

بی اختیار دستانم پنجره فولاد را محکم تر می گیرند...

عجب بادی می وزد امروز!!!

نگاهت می کنم...لبخند می زنی با چشمانی بسته...همه اما...گریه می کنند...نام حسین را فریاد می زنند...

تو را بردند...صندلی و چفیه ات...اما...جا ماند ...و یک عکس!!!

پشتش نوشته بودی: " کربلای جبهه ها یادش بخیر...!! "

راستی تا یادم نرفته ....زیارت قبول کربلائی...!!!

نوشته شده در دوشنبه 16 دی1387ساعت 19:36 توسط مهتاب| |

 

گفت :
- "یــــلدا" خط پایان پائیز است و پایان پائیز یعنی پایان همه ی قصه های بارانی....
جواب داد:
- هیچ گاه باور نکن که پائیز را و باران را پایانی باشد . پائیز در اشتیاق رویشی دوباره در بهار  ، ذره ذره زمستان می شود . برگ های این کتاب با دست زمان ورق می خورند تا حادثه ای دیگر آغاز شود ....
پرسید:
- پائیز هم یک "حادثه" است؟!

- یک حادثه ی خیس از باران....! حادثه ای که با یلدا تمام نمی شود !
گفت:
- اما خودت نگاه کن! ثانیه ها رو به فردائی می روند که دیگر پائیز نیست !
جواب داد:
- این مائیم که عبور می کنیم ...پائیز با تمام خاطرات بارانی اش در دلهای ماست !
رود این را گفت و عبور کرد ....
و سنگ ماند...
بی آنکه معنای دل را از او پرسیده باشد!

 

 

"خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم                    به ره دوست نشینیم و مرادی طلبیم"

"زاد راه حرم وصــــل نداریـــم مگـــــر                    به گدائی ز در میکده زادی طلبیــــــم"

 

۱* "یلدا" یعنی یادمون باشه زندگی اونقدر کوتاهه که یک دقیقه بیشتر با هم بودن رو باید جشن گرفت ....شادیهاتون یلدائی !

۲*قرار بر این بود که این پست با قلم زیبای ندای گلم ثبت بشه ...اما شرایط جوری شد که این اتفاق قشنگ نیافتاد ...کوچه باغ ما چشم به راه ندای نازنین می مونه

۳*تفال به دیوان خواجه ی شیراز قشنگ ترین رسم شب یلداست...ندای عزیزم به نیت از طرف همه ی اهالی کوچه باغ تفالی به دیوان خواجه زد ....که دو بیت اول رو براتون نوشتم متن کامل این غزل رو می تونین در ادامه ی مطلب ببینید  ....


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 30 آذر1387ساعت 12:42 توسط مهتاب| |

شب بود و آسمان و چشم های بیدار من....

هفت...هشت...نه ...

 

دوباره در ذهنم معماری واژه ها برپاست...این عمارت را با من بخوان ...مثل همیشه ...

ماه من ...

من و تو خوب می دانیم که زندگی یک فرصت است....فرصت دیدن...شنیدن...خواستن....باریــــدن...

فرصت دیدن یک برگ، وقتی با تلنگر قطره ای می لرزد و پاک می شود...

فرصت دیدن یک هلال ، وقتی بـــــدر می شود.

فرصت شنیدن....شنیدن صدای باران وقتی زخمه بر ساز نمناکش می زند...

شنیدن صدای مضراب عشق وقتی بر تار دلت می زند.

فرصت خواستن...خواستن یک رویا...یک نگاه ...یک عشق...یک بـــــاران...!!!

فرصت باریدن...

و این خداست که در لحظه لحظه ی زندگی بر ما می بارد .او که همیشه با ماست مثل باران با پائیز ...

ماه زیبای من...

تو راضی می شوی که خدا بر تو ببارد و تو چتر باز کرده باشی؟!! تو دلت می آید که نگاه خدا بر تو ببارد و تو نشسته باشی؟!! بیا از این پس همیشه به احترام باران بایستیم...

 نوزده...بیست...

مثل هر شب داشتم ستاره ها ی آسمان را در ابعاد قاب کوچک پنجره ی اتاقم می شمردم ...که خدا ماه را به شب های من داد...

حالا هرشب...آسمان است و ماه و چشم های بیدارم ...

اینم از اولین پست من تو کوچه باغ ....این مدت ندای گلم رو خیلی زحمت دادم... ندای نازنینم یه دنیا ممنون

 

نوشته شده در دوشنبه 4 آذر1387ساعت 7:29 توسط مهتاب| |


Design By : Night Skin